2009/11/18

وقفه

وقفه‌ای در نوشتنم افتاده که تلاش می‌کنم رفعش کنم. چند طرح داستان کوتاه دارم که گاهی اوقات توی ذهنم جولان می‌دهند و مشغولم می‌کنند. خیلی وقت پیش توی یک جمع ادبی داستان کوتاهی را که سال 86 نوشته بودم خواندم. چون چند وقتی می شد از نوشتن داستان کوتاه فاصله گرفته بودم، مرور آن داستان خیلی بهم چسبید. داستان بلندی را که به پایان رسانده بودم تایپ کردم، صفحه بندی کردم و پرینت گرفتم. شد یک کتاب هفتاد صفحه‌ای. الان گذاشته‌ام‌اش توی کتاب‌خانه‌ام. فقط یک دست‌گرمی بود، یک تمرین. شاید یکی از دلایل وقفه همین باشد، به صورت ناخودآگاه و کمی هم خودآگاه دارم تلاش می‌کنم از فضای کتاب قبلی بیرون بیایم و یک نگاه خودآگاهانه‌ی انتقادی نسبت به آن پیدا بکنم تا ضعف‌ها و کم و کاستی‌هایش را بیابم و سعی کنم در کار پیش رو تکرارشان نکنم. کمی نظم و انضباطم ریخته به هم. هیچ چیزی مثل آشفتگی ذهنی آدم را در نوشتن دچار مشکل نمی‌کند. همه‌ی ایده‌ها و طرح‌ها و فکر‌ها قاطی‌پاتی می شود و سوا کردن و برنامه ریختن و اجرایی کردن‌شان به مصیبت عظما شبیه است. فضای اینجا خیلی کرخت و بی‌روح شده. درست مثل این روزهای بارانی پاییزی...

2009/11/01

برای نه آبان

یک سال گذشت.

2009/10/24

گفتگو با حمید واحدی (شاعر و مدرس ادبیات)

گفتگوی من با آقای حمید واحدی را در دو بخش در وبلاگ اورمیا می‌توانید بخوانید.

2009/10/17

خبر: اورمیا به روز شد!

وبلاگ اورمیا استوری با «بخش اول گفتگو با آقای حمید واحدی پیرامون ادبیات ارومیه» به روز شد. منتظر دیدگاه خوانندگان هستیم.

2009/10/13

خبر: انتشار اینترنتی مجموعه داستان «روسپی زیر ناخن» خالد رسول‌پور

کتاب «روسپی زیر ناخن» نوشته‌ی خالد رسول‍‌پور در سایت رمزآشوب برای دانلود قرار داده شده است. این کتاب مجموعه‌ی شانزده داستان کوتاه به قلم این نویسنده است. از لینک روبرو می‌توانید کتاب را دانلود کند: «روسپی زیر ناخن»

به نقل از روزنامه اعتماد- دستهای کوچک دعا.

گروه فرهنگي؛کتاب سومين جشنواره بين المللي «دست هاي کوچک دعا» به تازگي منتشر شد. اين جشنواره سه سال است که در تبريز برگزار مي شود و دعاهاي بچه هاي دنيا را جمع آوري و برگزيدگان را به تبريز دعوت مي کند و به آنها جايزه مي دهد. دعاهايي که مي خوانيد از بچه هاي ايران است.
خداي مهربانم، من در سال جديد از شما مي خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل کني، (نسيم حبيبي/ 7 ساله)
آرزوي من اين است که اي کاش مامان و بابام عيدي من را از من نگيرند. آنها هر سال عيدي هايي را که من جمع مي کنم از من مي گيرند و به بچه آنهايي مي دهند که به من عيدي مي دهند. (سحر آذريان/ 9ساله)
خدا جون، تو که اينقدر بزرگ هستي چطوري مياي خونه ما؟ دعا مي کنم در سال جديد به اين سوالم جواب بدي. (پيمان زارعي/ 10ساله)
دلم مي خواهد حتي اگر شوهر کنم خمير دندان ژله يي بزنم. (روشنک روزبهاني/ 8ساله)
خدايا، دست شما درد نکند. ما شما را خيلي دوست داريم. (مينا اميري/ 8ساله)
خدايا، تمام بچه هاي کلاس مان زن داداش دارند، از تو مي خواهم مرا زن داداش دار کني. (زهرا فراهاني/ 11 ساله)
خدايا، دعا مي کنم در دنيا يک جاروبرقي بزرگ اختراع شود تا ديگر رفتگران خسته نشوند. (فاطمه يارمحمدي/ 11 ساله)
خداي عزيزم، سلام. من پارسال با دوستم در خونه ها را مي زديم و فرار مي کرديم. خدايا منو ببخش و اگه مïردم به خاطر اين کار منو به جهنم نبر چون من امسال ديگه اين کار رو نمي کنم. (دلنيا عبدي پور/ 10 ساله)
آرزو دارم به جاي اينکه من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم مي فهميدند مدرسه رفتن چقدر سخت است و اينقدر ايراد نمي گرفتند. (هديه مصدري/ 12 ساله)
خدايا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هرچه برويم، نرسيم. بعد برگرديم خانه با مامان و کيف چاشتم. پاهاي من يک دعا دارند. آنها کفش پاشنه بلند
تلق تلوق (،) مي خوان، دعا مي کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود. (باران خوارزميان/ 4 ساله)
خدايا، مي خورم بزرگ نميشم. کمکم کن تا خيلي خيلي بزرگ شوم. (محمدحسين اوستادي/ 7 ساله)
خداي قشنگ سلام، خدايا چرا حيوانات درس نمي خوانند اما ما بايد هر روز درس بخوانيم؟ در سال جديد دعا مي کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنيم. (نيشتمان وازه/ 10 ساله)
خداي مهربان، من يک جفت کفش مي خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند، مرسي خدايا. (رويا ميرزاده/ 7 ساله